درباره نویسنده
مهدیه
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مهدیه
صفحات اختصاصی
  • یاد
  • <
مطالب اخیر
  • روز معلم
  • اصفهان و spa
  • سفرنامه سرزمین نور
  • سرزمین نور
  • روزای زمستونی تو هوای بهاری!
  • جشن فارغ التحصیلی!
  • پاییز...!!!
  • !Congratulation
  • فرازهای از دعای ابو حمزه ثمالی
  • رمضان
  • سردرگم
  • خانه رویایی - میخوامت
  • روزمرگی ها
  • سفر شمال(چالوس- کلاردشت – رودبارک – رامسر – جواهر ده)
  • یه روزی
  • استان البرز
  • سفری به کردستان
  • روز تولد من میلاد روز عشقه
  • روز تولدم و حرفهایی با بهترینم
  • سفرنامه عشق
  • سرزمین عشق
  • حلالیت
  • همه چی آرومه
  • درجستجوی کار و تولد آرام
  • آشپزی
  • هیپنوتیزم با پشه
  • فارغ التحصیلیییییی
  • کفتر کاکل پسر
  • امامزاده صالح
  • عیدانه
کلمات کلیدی مطالب
  • نجف (٢)
  • کاظمین (٢)
  • مدینه (٢)
  • کربلا (٢)
  • مکه (٢)
  • اصفهان (۱)
  • رامسر (۱)
  • جواهرده (۱)
  • کلاردشت (۱)
  • کردستان (۱)
  • مسجدالنبی (۱)
  • امامزاده صالح (۱)
  • بانه (۱)
  • آبشار شلماش (۱)
  • رودبارک (۱)
  • استان البرز (۱)
  • آبگرم محلات (۱)
  • مسجدالاحرام (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
دوستان من
  • بوي نم بارون-من و بهترينم
  • ترنم باران-وبلاگ قدیمی من
  • بوی نم باران
  • رهاي عزيز
  • سهراب سپهري
  • شاملو
  • شكسته دل
  • فروغ فرخزاد
  • فريدون مشيري
  • كارت اهداي عضو
  • مريم دوست داشتنی
  • مهساجون
  • موناي عزيزم
  • سپيد سرد-م.تي
  • الهی عزیزم
  • ساغر نازنین
  • دست کوچولوی مهربون
  • دیار غربت
  • حرفهای او برای زهرا
کدهای اضافی کاربر


گل یخ
روز معلم
نویسنده: مهدیه - دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

بنام خدا

امروز یه برنامه تلویزیونی تو شبکه آموزش عزممو جذب کرد تا درمورد معلم بنویسم...آدمهایی که شاید اغراق نباشه اگه بگیم هرچه امروز هستیم و میدانیم به خاطر زحمات بی شائبه ی آنهاست .... بعضیا همیشه توی صفحه ذهن آدم پایدار میمونند و تبدیل به یک لوح محفوظ می شوند ، دلم میخواهد از یکی از عزیزترین آدمهایی که با تمام وجود دوستش دارم بنویسم ، اینو از صمیم قلبم میگم که دلم میخواست الان سر کلاس بودم و مبصر برپا میگفت و از در کلاس خانوم پیمانی میومد داخل، شاید اگه روم میشد دلم میخواست با تمام وجود ببوسمش و یه تشکر حسابی ازش کنمو بگم چقدر دلم واسش تنگ شده، من حافظه اسمی قوی ای ندارم یعنی نام آدمایی که باهاشون برخورد داشتمو البته خیلی نقش اساسی تو زندگیم نداشتن و  بعد از یه مدت که نمی بینمشون فراموش میکنم ولی شاید دبیرهای دبستانم تنها کسایی باشن که هیچ وقت فراموششون نمی کنم ، از کلاس دوم دبستان تا کلاس پنجم بهترین ساعات درسیمو تو کلاس این معلم گذروندم ، کاش یه شماره تلفن ازش داشتم تا میتونستم روز معلم و بهش تبریک بگم ... همیشه هرجای خوبی که میرم واسه دعا کردن میاد توی ذهنم  و برایش از خدا بهترین ها رو میخوام...

توی دوران تحصیلم همیشه شاگرد اول بودم و نمره های تاپ کلاسو میگرفتم، به جز دوران خوابگاه و البته دوم و سوم هنرستان که خیلی شیطنت میکردم همیشه تو کلاس آروم بودم ازین جهت همیشه علاقه و احترام معلما رو به خودم حس کردم، حالا وقتی به علیرضا درس یاد میدم میفهمم چقدر برای آدم لذت بخشه که چیزیو به کسی یادبده و نتیجه اش رو ببینه .....

یادمه کلاس اول که بودم ( خانم فیض دبیرمون بود) ازون دخترای لوس بودم که نمره همه درسام نباید کمتر از 20 میشد 19  که میشدم اینقدر گریه میکردم که معلممون برگمو میگرفتو بهم 20 میداد، یه ناظم داشتیم به نام خانم یز... یه خط کش داشت که بچه هایی که شلوغ میکردنو میزد ، یه بار منو چند تای دیگه تو صف شیطنت کردیم اومد طرفمون، به خاطر بابا که همه تو مدرسه میشناختنش روش نمیشد منو بزنه، ولی چون بچه های دیگه رو زد نمیشد که جلوی اونا اشتباه منو نادیده بگیره، این شد که آروم دستامو نوازش داد، این اولین و آخرین کتکی بود که تو عمرم از دست کسی میخوردم ...

بیشتر از همیشه بهمن و زمان تزیین کلاسها و سالن به من و نفیسه خوش میگذشت،  چون شاگرد زرنگا میتونستن کلاسا را بپیچوننو برن سالنا رو تزیین کنن... یه بار تو نمایش نقش خرگوشو بازی کردم، خیلی اون نمایشو دوست داشتم، یه بارم نقش مسواک...تو سرود و تواشی هم همیشه بودم، همیشه معلمای پرورشی منو میخواستن تا معنی آیات قرآن رو به شعر سر صف بخونم، یادمه بهداشتیار کلاس بودم، رنگ مقنعمم صورتی بود، همیشه هم تو قرآن و حدیث تو منطقه رتبه میاوردم... خلاصه که بسی اکتیو بودم...

دبیر ریاضی اول دبیرستان هم هرگز فراموش نمیکنم بیش از اندازه تحویلم میگرفت ،یه خانوم جوون و خوشگل بود که فوق العاده هم نازنین بود ، ساعات ریاضی اونو خیلی دوست داشتم ، یکسره هم اینجانب جور همه ی بچه ها رو میکشیدم و پای تخته تمرینها رو حل میکردم، زمانیکه همه تو اتحادا مشکل داشتند من باید واسه بچه ها کلاس خصوصی میگذاشتم...

تنها خاطره بدمو از خانم ر... دبیر زبان اول دبستان دارم ، خط منو مصی دوست صمیمیم بی نهایت شبیه هم بود، در ضمن کنار همم مینشستیم، میان ترم زبان بود...جلسه بعد از امتحان اومد تو کلاس و باعصبانیت رو کرد به  منو مثل کسایی که یه مجرم فراریو میگیرن گفت: ا... از تو توقع نداشتم، این چه کاری بود که کردی، حالا من روحم از هیچی خبر نداشت، هرچی پرسیدم چی شده نمیگفت.... فقط برگه ها رو که تحویل داد من که نمره زبانم از همه بیشتر شده بودو نمرمو خط زده بود و به جاش صفر گذاشته بود و البته برای مصی هم همین طور.... منم که حساس... به عمرم هیچ کسی باهام اینجوری برخورد نکرده بود.... بدون این که دست خودم باشه تو سالن زدم زیر گریه، الهی فداش شم خانوم رستمی دبیر زیست اومد بغلم کرد و گفت شاگرد خوب من چرا گریه میکنه، من حتی خودمم جواب این سوالو نمیدونستم.... خانم ر...هم فقط میگفت خودتو به اون راه نزن.... بعد از کلی خواهش فهمیدم که فکر کرده برگه ی زبان مصی رو هم من براش پر کردم( به خاطر همون دست خط مشابه)..... البته بعدش خودش متوجه شد که اشتباه کرده ، منم دیگه از جلسه بعد هیچ وقت واسه جواب دادن به سوالا داوطلب نمیشدم و تحویلش نمیگرفتم، اونم از قصد فقط منو بلند میکرد که جواب بدم وبعدم با شوخی سعی میکرد که از دلم در بیاره.... بعد از یه مدت دوباره با هم خوب شدیم....

عکسای اون دورانو که نگاه میکنم ، عاشق اون عکسم که با دبیر پرورشی توی باغ انداختیم، همین که فرزانه خواست عکس بندازه ، پریدو محکم بغلم کرد و سرشو چسبوند به سرم.... ازون دبیرای باحال بود که همه عاشقش بودن، سر کلاسش اینقدر خوش میگذشت که حد نداشت.... تو اردوی باغ همه رو جمع میکردو بزنو برقص...

یادش بخیر چه روزایی داشتیم مخصوصا هنرستان و شیطنتای اونجا... هنرستانمون خیلی باحال بود ، جشنی تولدی چیزی بود از صبح  ساعت 7و نیم تا ساعت 2 جشن داشتیم ، بچه ها دف میزدن و میخوندن سرایدارمونم میومد روی سکو و میرقصید، خانم طوفان جوک بود....خیلی اون روزا رو دوست دارم...

اینقدر عمر سریع میگذره که آدم باورش نمیشه یه زمانی تو اون موقعیت ها بوده و این خاطراتو تجربه کرده.....

ازخدا برای همه ی معلمان بهترین ها رو میخوام........

Happy  Teacher   Dayقلب

 

نظرات ()



اصفهان و spa
نویسنده: مهدیه - پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠

بنام او

امشب نمیدونم چرا اینقدر کیفم کوکه... حس خیلی خوبی دارم، یه جورایی خوشحالم ولی دلیلشو نمیدونم.... کمتر پیش میاد اینجوری...

این دو ماه کلا خیلی خوش گذشت، با مدینه و مکه کلی انرژی مثبت روم تخلیه شد و بعد عید و خاله بازی ها و عید دیدنی ها و مهمونی رفتنو مهمونی دادن، بعدشم چشمه آبگرم محلات و اصفهون نصف جهون....

سه شنبه 9 فروردین 90:: چشمه آبگرم محلات

چهارشنبه 10 فروردین 90 ::

صبح :: آقایون استخر آب گرم – خانوما وانای خصوصی --- به من که خیلی چسبید

عصر :: اصفهان

شب :: سی و سه پل و پل خواجو – کلا با شبهای سی و سه پل حال میکنم ، خیلی دوست دارم البته امسال یه مقدار سرد بود ، دفعه های قبل باحالتر بود – فوق العاده هم شلوغ بود، یه طرف بزن برقص، یه طرف فشفشه و ازون رنگی رنگیا که اسمشو نمیدونم، یه طرف یه پسره میخوندو همه دورش جمع شده بودن، یه طرف قایق سواری، یه طرف هواش دونفره بود!، یه طرف ما بودیم... که البته طرفی که ما بودیم از همش باحالتر بود

پنجشنبه 11فروردین 90 ::

تا ساعت 11 ظهر همه غرق در خواااااااااااب، اتفاقا خوابش از تو خونه بیشتر میچسبید

ظهر:: باغ گلها، خیلی خوشل بود واقعا... دوسش داشتم

عصر :: باغ پرندگان و باغ موزه پروانه ها... دوسال پیشم رفته بودیم

مابین عصر و شب(احتمالا طرفای غروب میشه) :: دنبال یه مغازه واسه خرید که کل اصفهونو گشتیم آخرش که رسیدیم دیدیم فقط چرت و پرت داره.... حالگیری خوشگلی بود

شب :: میدان امام و مسجد جامع ... سعید اولین بارش بود میمومد اصفهان ازینجا بیشتر از همه جا خوشش اومد....مخصوصا بازار سنتی اش.....

جمعه 12 فروردین 90 ::

دوباره تا ظهر خواب بودیم، بعدم یه صبحونه مشتی بعدم حرکت به سمت کرج عزیزمان...

خیلی کم اصفهان بودیم، متاسفانه جناب امین دیگه مرخصی نداشت ولی همینم عالی بود....

ساعت 7 شب هم رسیدیم خونمون.....

شنبه 13 فروردین 90 ::

تا ظهر باز خواب بودیم، ولی ازون جایی که 13 بدر نمیشه نرفت بیرون ، رفتیم همین پارک جهان خودمون....عالمو آدمو هم دیدیم و بدین ترتیب سیزده ، بدر شد....

نظرات ()



سفرنامه سرزمین نور
نویسنده: مهدیه - پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠

 

بنام او

پنجشنبه 12/12/89-

ساعت 20:30     ::   مهرآباد- ترمینال1

ساعت 23:30    ::  سوارشدن بر هواپیما

برف و تاخیر نیم ساعته

جمعه 13/12/89

ساعت 00 : 00   :: حرکت هواپیمای سعودی

ساعت 03:05   :: فرودگاه جده ( مقصد مدینه بود ولی بدلیل مشکلاتی در جده فرود آمدیم )

ساعت 04:10  :: حرکت از جده به سمت مدینه

ساعت 10:30 به وقت عربستان   :: مدینه

همیشه فکر میکردم به مدینه که وارد می شویم اولین چیزی که میبینم مناره های مسجد النبی است ولی انگار برج های بلند این فرصت را از زائران گرفته اند، گرچه میشد از میان برج ها مناره ها را دید ولی من چشم میگرفتم، نمی دانم شاید همیشه فکر میکنم اولین دیدار باید خاص باشد، باید با دیدن سیراب شوی، سلامی درخور در اولین ملاقاتت بدهی ولی انگار هیچ زمان این فرصت را نیافته ام تا اولین دیدارهایم آنگونه باشد که دوست دارم، همیشه به جای سلام ، مبهوت نگریسته ام ، حتی گاهی سلام را فراموش کرده ام...

این بار نیز چنین شد...

ساعت 11:00  :: هتل مبارک الماسی( نزدیک باب 15 مسجد النبی و نزدیک بن داوود )

ساعت 15:00  :: جلسه با کاروان مسافران آفتاب

ساعت 16:00  :: حرکت به سمت مسجد النبی

اولین بار که وارد مسجدالنبی شدم فقط نگریستم ، عصر بود و اقامه نماز عصر مردم مدینه...

صحن سنگی مسجدالنبی پربود از ستون هایی که بر فراز آن چترهایی سایه بان شده بود... این مسجد حال و هوای خاصی دارد، مخصوصا غروب که چترها بسته میشوند و جای آن چراغ ها تمام صحن را نورانی می کند، دوست داری ساعت ها بنشینی و فقط نگاه کنی، بی انکه بخواهی لحظه ای این مکان را ترک کنی...

از صحن که وارد مسجد می شوی، آراستگی اش را تحسین میکنی، مسجد پر از ستون هایی است با سنگ هایی چنان براق که گویی افرادی ساعت ها آن را صیقل می دهند....

نام الله را در تمام مسجد می توانی ببینی....

نماز مغرب را به جماعت و نماز عشا را خودمان خواندیم....

 

شنبه 14/12/89

نماز صبح را در مسجد النبی خواندیم ( نماز صبح  جماعت از همه ی نماز ها طولانی تر است.... برای اولین بار نمازی  با این طول و تفسیر میخوندم.... نمیدونم نمازهای ما درسته که به سرعت نور میخونیم یا نمازهای سنی ها که آخراش واقعا کم میاری )

بعد از نماز صبح اولین دیدارم با بقیع بود.... جایی که نهایت معصومیت و غربت را باچشم میتوانی ببینی.... البته به خانومها که اجازه ی دیدن هم نمیدهند.... عرب ها هنوز که هنوزه در جهل و نادانی خودشون غرقند

ساعت 7:30 از باب علی  اجازه ی ورود به حرم پیغمبر رو برای نساء صادر میکنند....یک مسیر خیلی طولانی رو باید طی کنیم تا به حرم برسیم، جایی که خانه ی فاطمه آنجاست و منبر پیامبر و روضه ی رضوان این قطعه ای از بهشت که دعا در آن مستجاب و نماز بی نهایت ثواب دارد...البته اگر در این جمعیت بتوانی جایی برای نمازخواندن بیابی ، دورکعت نماز با هزار تکان میخوانم و این دورکعت به نیت تمام کسانی که میشناسم....

بعد از صبحانه: علقمه

بعد از نهار: مسجد النبی

بعد از نماز عصر: قبرستان بقیع

نماز مغرب و عشا در مسجد

شام : هتل

بعد از شام: مزایا مول و نزدیکش تاپ تن

 

یکشنبه 15/12/89

ساعت 8:00   :: زیارت دوره با کاروان

1-      کوه بدر = جنگ بدر- تعداد یاران 313 نفر – شهادت افرادی مثل  حنزله بعد از شب عروسی و شهادت حمزه پیامبر

مکان شهادت شهدای بدر

2-      مسجد فتح = جنگ خندق – پیشنهاد خندق توسط سلمان فارسی – مبارزه امام علی با مردی تنومند و پیروزی امام علی (ع)

3-      مسجد ذوقبلتین = مسجد که در آن قبله  از بیت المقدس به سمت کعبه و مسجد الحرام تغییر کرد و پیامبر دور کعت از نمازشان را به سمت بیت المقدس و دورکعت بعدی به سمت کعبه چرخیدند

4-      مسجد قبا = اولین مسجد در اسلام که دور کعت نماز در آن ثواب عمره مفرده دارد

نماز ظهر را در مسجد قبا خواندیم

ساعت 14:00  :: هتل و نهار

ساعت  15:00  :: جلسه

ساعت 18:30  :: مسجد النبی

شب :: بدر

دوشنبه  16/12/89

مسجدالنبی – حرم – مسجد قبا مجددا- علقمه مجددا(نزدیک مسجد قبا)

سه شنبه  17/12/89

مسجد النبی –جلسه- بقیع- بدر

چهارشنبه  18/12/89

صبح بعد از نماز ، دعای وداع در بقیع

تا ساعت 11 حرم

تا بعد از نماز ظهر در مسجدالنبی

ساعت 15 :: حرکت به سمت مسجد شجره جهت محرم شدن

ساعت 19 :: حرکت به مکه

پنجشنبه 19/12/89

ساعت 2:00 :: مکه (هتل)

ساعت 2:30  :: حرکت به مسجدالاحرام جهت انجام اعمال حج عمره

سجده شکر

دیدار کعبه

7 دور طواف عمره

نماز طواف پشت مقام ابراهیم

صفا و مروه

تقصیر

بعد از نماز صبح

طواف نساء

نماز طواف نساء

ساعت 7:30 :: پایان اعمال و هتل

نماز مغرب در مسجدالاحرام

ساعت 21:00  :: 5 دقیقه چشمامو بستم تا بعد برم دعای کمیل اما نماز صبح بیدار شدم.... آدم تو مکه دعای کمیل از دست بده نوبره

 

جمعه 20/12/89

دعای ندبه در هتل

ساعت 9:00  :: مسجدالاحرام تا بعد از نماز جمعه و عصر

 

شنبه 21/12/89

ساعت 7:30  :: زیارت دوره مکه با کاروان

1-      شعب ابی طالب ( مهمترین قبرستان بعد از قبرستان بقیع ) = افرادی مثل خدیجه همسر پیامبر، عبدوالمطلب(پدر بزرگ پیامبر)، قاسم(پسر پیامبر که در کوچکی فوت کرد) و... در این قبرستان دفن شده اند

2-      پایین کوه غار حرا ( محل نزول قرآن بر پیامبر) = پیامبر قبل از تشکیل نطفه ی حضرت فاطمه 40 شب در این غار اعتکاف کردند

3-      سرزمین عرفات – منا و عرفه

4-      جبل الرحمه = مکان خواندن دعای عرفه حجاج و امام حسین (ع) در پایین این کوه دعای عرفه را خواندند و بعد عازم کربلا شدند

5-      کوه ثور = فرار پیامبر به این کوه از دست دشمنانی که قصد جان ایشان را کرده بودند و خوابیدن امام علی (ع) در بستر ایشان ، تنیده شدن تار عنکبوت در بالای کوه و تخم گذاشتن کبوتر برای پیدا نکردن پیامبر

ساعت 16:00  :: حرکت دسته جمعی به سمت مسجدالاحرام

-          کتابخانه امام صادق (ع) و خانه ی سفید رنگ مقابل باب علی و باب السلام ، محل به دنیا آمدن پیامبر و خانه عبدالله بوده که قصد داشتند آن را خراب کنند ولی علمای شیعه مانع شدند.

-          رفتن به طبقه دوم و جمع شدن مقابل ناودان طلا جهت ختم دسته جمعی قرآن کریم

-          نماز مغرب و عشا در حرم

ساعت 21:00  :: گشت اطراف هتل

یکشنبه 22/12/89  (شب ولادت امام حسن عسکری (ع))

صبح : مسجدالاحرام – طواف و نماز صبح و نماز در حجر اسماعیل

ساعت 9:00  ::  centre point  : فوق العاده جنسای شیک و دکوریهای تووپ داره... حیف که شکستنیییییییییییییی بودن نمیشد بخریم، بیاریم....  بعدشم  باوارث

شب جشن میلاد در هتل....

دوشنبه  23/12/89

صبح : مسجدالاحرام

مجددا سنتر بوینت به قول عربا و با وارث و با وزیر

عصر :جشن کاروان به مناسبت میلاد

خانوم آبجی رفت باوارث بلازا .... قابل توجه که اینجا هم جنسای شیک پیدا میشه....

شب : قرار بود بریم مسجد تنعیم دوباره محرم شیم که قسمت نشد دیگه رفتیم مسجدالاحرام

سه شنبه 24/12/89

ساعت 3:00  :: مسجدالاحرام

نماز صبح

زیارت وداع مقابل ناودان طلا با کاروان

طواف وداع

و....

ساعت 12:00  :: حرکت از هتل به سمت جده

ساعت 14 همین حدودا  :: جده.... آسمون هم انگار به خاطر این وداع با ما گریه میکرد.... بارون شدید میومد

ساعت  21:30  :: حرکت از جده به مقصد تهران

ساعت 00:30  :: فرودگاه مهرآباد

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »