بنام خدا
امروز یه برنامه تلویزیونی تو شبکه آموزش عزممو جذب کرد تا درمورد معلم بنویسم...آدمهایی که شاید اغراق نباشه اگه بگیم هرچه امروز هستیم و میدانیم به خاطر زحمات بی شائبه ی آنهاست .... بعضیا همیشه توی صفحه ذهن آدم پایدار میمونند و تبدیل به یک لوح محفوظ می شوند ، دلم میخواهد از یکی از عزیزترین آدمهایی که با تمام وجود دوستش دارم بنویسم ، اینو از صمیم قلبم میگم که دلم میخواست الان سر کلاس بودم و مبصر برپا میگفت و از در کلاس خانوم پیمانی میومد داخل، شاید اگه روم میشد دلم میخواست با تمام وجود ببوسمش و یه تشکر حسابی ازش کنمو بگم چقدر دلم واسش تنگ شده، من حافظه اسمی قوی ای ندارم یعنی نام آدمایی که باهاشون برخورد داشتمو البته خیلی نقش اساسی تو زندگیم نداشتن و بعد از یه مدت که نمی بینمشون فراموش میکنم ولی شاید دبیرهای دبستانم تنها کسایی باشن که هیچ وقت فراموششون نمی کنم ، از کلاس دوم دبستان تا کلاس پنجم بهترین ساعات درسیمو تو کلاس این معلم گذروندم ، کاش یه شماره تلفن ازش داشتم تا میتونستم روز معلم و بهش تبریک بگم ... همیشه هرجای خوبی که میرم واسه دعا کردن میاد توی ذهنم و برایش از خدا بهترین ها رو میخوام...
توی دوران تحصیلم همیشه شاگرد اول بودم و نمره های تاپ کلاسو میگرفتم، به جز دوران خوابگاه و البته دوم و سوم هنرستان که خیلی شیطنت میکردم همیشه تو کلاس آروم بودم ازین جهت همیشه علاقه و احترام معلما رو به خودم حس کردم، حالا وقتی به علیرضا درس یاد میدم میفهمم چقدر برای آدم لذت بخشه که چیزیو به کسی یادبده و نتیجه اش رو ببینه .....
یادمه کلاس اول که بودم ( خانم فیض دبیرمون بود) ازون دخترای لوس بودم که نمره همه درسام نباید کمتر از 20 میشد 19 که میشدم اینقدر گریه میکردم که معلممون برگمو میگرفتو بهم 20 میداد، یه ناظم داشتیم به نام خانم یز... یه خط کش داشت که بچه هایی که شلوغ میکردنو میزد ، یه بار منو چند تای دیگه تو صف شیطنت کردیم اومد طرفمون، به خاطر بابا که همه تو مدرسه میشناختنش روش نمیشد منو بزنه، ولی چون بچه های دیگه رو زد نمیشد که جلوی اونا اشتباه منو نادیده بگیره، این شد که آروم دستامو نوازش داد، این اولین و آخرین کتکی بود که تو عمرم از دست کسی میخوردم ...
بیشتر از همیشه بهمن و زمان تزیین کلاسها و سالن به من و نفیسه خوش میگذشت، چون شاگرد زرنگا میتونستن کلاسا را بپیچوننو برن سالنا رو تزیین کنن... یه بار تو نمایش نقش خرگوشو بازی کردم، خیلی اون نمایشو دوست داشتم، یه بارم نقش مسواک...تو سرود و تواشی هم همیشه بودم، همیشه معلمای پرورشی منو میخواستن تا معنی آیات قرآن رو به شعر سر صف بخونم، یادمه بهداشتیار کلاس بودم، رنگ مقنعمم صورتی بود، همیشه هم تو قرآن و حدیث تو منطقه رتبه میاوردم... خلاصه که بسی اکتیو بودم...
دبیر ریاضی اول دبیرستان هم هرگز فراموش نمیکنم بیش از اندازه تحویلم میگرفت ،یه خانوم جوون و خوشگل بود که فوق العاده هم نازنین بود ، ساعات ریاضی اونو خیلی دوست داشتم ، یکسره هم اینجانب جور همه ی بچه ها رو میکشیدم و پای تخته تمرینها رو حل میکردم، زمانیکه همه تو اتحادا مشکل داشتند من باید واسه بچه ها کلاس خصوصی میگذاشتم...
تنها خاطره بدمو از خانم ر... دبیر زبان اول دبستان دارم ، خط منو مصی دوست صمیمیم بی نهایت شبیه هم بود، در ضمن کنار همم مینشستیم، میان ترم زبان بود...جلسه بعد از امتحان اومد تو کلاس و باعصبانیت رو کرد به منو مثل کسایی که یه مجرم فراریو میگیرن گفت: ا... از تو توقع نداشتم، این چه کاری بود که کردی، حالا من روحم از هیچی خبر نداشت، هرچی پرسیدم چی شده نمیگفت.... فقط برگه ها رو که تحویل داد من که نمره زبانم از همه بیشتر شده بودو نمرمو خط زده بود و به جاش صفر گذاشته بود و البته برای مصی هم همین طور.... منم که حساس... به عمرم هیچ کسی باهام اینجوری برخورد نکرده بود.... بدون این که دست خودم باشه تو سالن زدم زیر گریه، الهی فداش شم خانوم رستمی دبیر زیست اومد بغلم کرد و گفت شاگرد خوب من چرا گریه میکنه، من حتی خودمم جواب این سوالو نمیدونستم.... خانم ر...هم فقط میگفت خودتو به اون راه نزن.... بعد از کلی خواهش فهمیدم که فکر کرده برگه ی زبان مصی رو هم من براش پر کردم( به خاطر همون دست خط مشابه)..... البته بعدش خودش متوجه شد که اشتباه کرده ، منم دیگه از جلسه بعد هیچ وقت واسه جواب دادن به سوالا داوطلب نمیشدم و تحویلش نمیگرفتم، اونم از قصد فقط منو بلند میکرد که جواب بدم وبعدم با شوخی سعی میکرد که از دلم در بیاره.... بعد از یه مدت دوباره با هم خوب شدیم....
عکسای اون دورانو که نگاه میکنم ، عاشق اون عکسم که با دبیر پرورشی توی باغ انداختیم، همین که فرزانه خواست عکس بندازه ، پریدو محکم بغلم کرد و سرشو چسبوند به سرم.... ازون دبیرای باحال بود که همه عاشقش بودن، سر کلاسش اینقدر خوش میگذشت که حد نداشت.... تو اردوی باغ همه رو جمع میکردو بزنو برقص...
یادش بخیر چه روزایی داشتیم مخصوصا هنرستان و شیطنتای اونجا... هنرستانمون خیلی باحال بود ، جشنی تولدی چیزی بود از صبح ساعت 7و نیم تا ساعت 2 جشن داشتیم ، بچه ها دف میزدن و میخوندن سرایدارمونم میومد روی سکو و میرقصید، خانم طوفان جوک بود....خیلی اون روزا رو دوست دارم...
اینقدر عمر سریع میگذره که آدم باورش نمیشه یه زمانی تو اون موقعیت ها بوده و این خاطراتو تجربه کرده.....
ازخدا برای همه ی معلمان بهترین ها رو میخوام........
Happy Teacher Day